اوایل زرد پاییز بود و ابتدای سرخ رنگ ِ انار،که  بلوغ دردناک یک شاخه را در دلم حس کردم. وقتی تمام بهار و تابستان گذشته اش را روی آسفالت های خیابان،بالا می آورد و لخت و سوخته زیر باران می ایستد تا تطهیر شود.
تنها بودم و از کوچه هایی رد می شدم که محل تولد احساس تازه ای بودند در دلم و عجیب بود که تبسم دیوارها را می دیدم، بر تنهایی حضور و حزن عبورم...احساس همان شاخه را چشیدم در مقابل نگاه در و پنجره های قدیمی آن کوچه... و رنج بُردم از یگانگی خودم در مقابل هجو تلخ آسمان بالای سر...
می دانی؟؟؟ من پاییز را با حضور تو تا به حال درک نکرده بودم و خنده ی دست اندازش را نیز ندیده بودم.من تا به حال آسمان بالای سرمان را نگاه نکرده بودم،وقتی که دست هایت در دستم بود و از آن کوچه ی قدیمی رد می شدیم...آخر ِ نگاه من،همیشه  مسـیر چشـــم های تو بود تا چشـم های خودم...
چه آسمان چشم چرانی دارد این کوچه و تو چه چتر بزرگی هستی برای عریانی های من...حالا که نیستی فهمیده ام دیگر نمی توان تنها عبور کرد...از کوچه هایی که روزی با تو از آن گذشته ام و به دنیا خندیده ام...
نمی شود.نمی آیم.نگو در انتهای کوچه منتظرم هستی...باید بیایی و دسـتم را بگیری...از همـان ابتدای کوچه...و چتر نگاهت را بگیری روی سرم...من به بلوغ درک غربت رسیده ام، ولی هم چنان تو باید عروس خردسال احساسم را در مقابل نگاه هیز کوچه ها همراهی کنی...
همیـــن جا...چهـار زانو خواهم نشسـت...روی زمـین...و می گـذارم گونـــه هایم خیـــس بشود و چشــم هایی...که دوستشان داشتی...
همه ی شاخه ها دوباره زنده می شوند و...تو نیز خواهی آمد...می دانم.