فرانچسکو...بگذار بنشینم همین گوشه و سیر تو را نگاه کنم و با قلبی سرشار،کتاب کتاب شعر و داستان بنویسم از تو...از شیدایی و دل باختگی،دوستی و رنج، خداحافظی و انتظار و آخر هم از دلتنگی...برای هزاران سال بعد.مهم نیست که آیندگان و گذشتگان قصه ی نافرمانی من را کتاب ِ گناه می کنند و هر روز روایتی دروغ تر به ستون روزنامه ها اضافه می کنند...
مهم تویی که گوشه ی اتاقک خیال من نشسته ای،پشت میزی پر از کاغذ و لبخندت را دود می کنی به سمت من با چشمکی که هیچ وقت از چشم هایت ندیده ام و سکوتی که صدای دریا می دهد... ومهم منم که گوشه ی خاکی این زمین را با هزار اتاق مبله ی بهشت عوض نمی کنم...فرانچسکو...بگذار کمی خودخواه شوم...
مرا گم نکن...که خلوص بی نهایت من را در دل هیچ زنی نخواهی یافت.