پای برهنه ام را توی حوض آب تکان می دادم و تو را دید می زدم که پشت به من  داشتی و لب پله ها سیگارت را دود می کردی... در حال خودت بودی و در حال خودم...آن چنان که نفهمیدم کی قاب پیش رویم از تو خالی شد...چشم دواندم به داخل اتاق خالی...و آتش گرفتم...از تب دستی که روی گردنم بود و دودی که از پشت گردنم لیز می خورد توی گوش هایم"لاک قرمز،روی پای سپید تو...وسط این حوض آبی...."سر چرخانده بودم تا غافلگیرت کنم که حقیقت هوار شد روی سرم...
نه آتشی بود و نه دودی...نه لبی و نه تبی...نه توئی و نه...تازه به یاد آوردم آن پیمان آخر را:
خاطرت جمع...
گُل ِخیالت را تا تـــه دنیا...توی دلم آب خواهم داد...