قصه ی بکر...
سرنوشت
آبستن خشم زنیست
باکره
شاید تداعی عصمتی شود
از یاد رفته
زیر پا مانده ی چکمه هایی گِلی
که باز هم
عطر لاک ومُهر عشق دهد
و برای تمام این سال های کش دار
شب های زمستان
بکارت کهنه اش را
زیر فرش های دست باف
پنهان کند
هم آغوش ِ با سرما
که لبخندی بکر ، ابدی
و موسم ِ نا فرمانی
بهار شود...
۱۲/۷/۸۸
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 1:58 توسط لیدی