دست به چانه ام...و پشت پنجره ام به خواب رفته ام... در انتظار اولین برفی که پشت بام خانه ات را سفید کند و شمشادهای رو به رویش را هم...و جاده  و کوچه ها و درختان را...و تو بیایی...سلّانه سلّانه از در بیرون...نگاهی به پنجره کنی و تند تند برف ها را پارو کنی و جاده ای درست کنی...بین خانه هایمان تا آن درخت...و بعد پارویت را بیاندازی پشت خانه و بدوی تا برسی، بر سر قراری که با من داری...زیر آن درختی که حالا لخت و سفید زیر برف ها از ما خجالت دارد...
می خواهم ببینمت...زیر درخت ایستاده ای و دست هایت را هااا می کنی و به پنجره ام نگاه....و بعد که نگاه تو را دیدم...بلند شوم...و تندتراز تو قدم هایم را بدوانم به سوی پله ها وبه سوی در و جاده و درخت و تو....و تو را آخر از همه در آغوش بکشم...
دیر است...دیر شده...بگذار بیدار شوم و دست از زیر چانه بردارم،که هنوز پاییز است و جشن برگ ریزان...نه برفی آمده و نه بارانی...
قرارپاییزی ما باشد برای کمی بعد...در بیداری...زیر برگ ریزان همان درختی که دوستش داری.همانی که  دوستش دارم...همانی که بین خانه های ماست و دور از خانه های ما...همانی که مثل دوستی ما همیشه بهار نیست ولی بهار را،بسیار تجربه کرده...بگذار بیدار شوم که تا زمستان راه زیادی باقیست و...
هنوز پنجره ام به سوی پنجره ات باز نشده...و جاده ای میان خانه هایمان...