بعضی وقت ها فکر می کنم باید بی خیال فرانچسکو شوم...باید واگذار کنمش به خود...این بعضی وقت ها همان وقت هاییست که دلم برایش تنگ تر شده و کنارم نیست و نگرانم که...بی خیال...یعنی فرهاد هم بعضی وقت ها به دلش می آمد شیرین را رها کند و از شدت رنجی که از دوست داشتن می بُرد ،شیرین را به خسرو واگذارد و یک بار برای همیشه از این رنج ِ افزون کناره بگیرد و به جایش خیال شیرین را بی هیچ رنج اضافه،مقدّس شمارد؟ یا فرهاد هم به عشوه های بی وقت شیرین که ساحرانه  نثارش کرد برای هزارمین بار پیاپی دل داد؟عاشقانه تر،صادقانه تر و بی مهاباتر و شجاع تر،ماند تا ...
فرانچسکو را نباید دوست داشت.باید او را پرستید به سان رب النوع های عشق وکمال...این گونه است که دیگر رنج نخواهم کشید...خدایان صاحبان دل های بی شمارند و همواره در پناهِ ستایش و عشق ورزی مدام...
آری...من دوستش دارم. اما مربوطم نیست که شب ها می رود خیابان های پاریس گشت می زند و با زن های خوش پوش خیابان شانزه لیزه قهوه می خورد و می خندد و در باب هنر سخن می راند ، می رقصد و با فندکی که ندارد سیگار بانوان زیبا روی خوشبخت را روشن می کند و دست می گذارد روی بازوهای عریان نقاشی شده شان ویا با تحسین زل می زند به چشم های سیاه و سبزشان... یا کف می زند برای فلسفه هایی که زیر گیس های شینیون شده شان پنهان کرده اند و...قهوه می خورد...چون چای دوست ندارد و قهوه های فرانسوی معروف است...آری...به من دخلی ندارد...چرا باید در موطنش  بماند...شاید غروب های رُم را دوست ندارد و پاریس شب های قشنگ تری به او هدیه می دهد...
ولی از من بخواهی بپرسی غروب ها و شب های تهران را با هیچ شبی در دنیا عوض نمی کنم،حتی با آسمان لاجوردی مسکو که این قدر دوستش دارم و نگاه و خنده های فرانچسکو را نیز با نگاه و خنده های هیچ مردی...
از من بپرسی برایم دلچسب تر است در خیابان ولیعصر با لبخندی محزون و ناپایدار، با دلهره ای از جدایی در دل پیاده باشم و پایم به میدان سرخ هم نرسد ولی فرانچسکو کنارم باشد و دست هایم در دست های گرمش و دلم به بودن و آمَدَنش گرم...اگر طلب کند حاضرم هیچ وقت چای ننوشم و کیلومترها در پناهش راه بروم،با کفش هایی که پایم را می آزارد و پا به پایش قهوه های تلخ بی شکر نوش کنم...چون او پیاده روی را دوست دارد و قهوه را هم...یادت باشد...دلچسب تر است فقط اگر او باشد.
عجیب است که پیش چشم عاشق من، انگار طعم ِقهوه هم آشنا تر است از من به او...در آستان چشم من،دخترکان پاریسی رنگشان پریده و قهوه های تلخ سیاه تر شده اند...
سرم گیج می رود.من در توهم خام یک حسادت لطیف عاصی شده ام.ساختمان پیش رویم تئاتر ِشهر است و اینجا قلب ِتهران...و فرسخ ها فاصله دارم تا آسمانی که زیر طاق نمای آبی اش، فرانچسکو قهوه می نوشد و تنها پشت میزی نشسته...با همان لبخند ساده ای که همیشه دوست می دارم.