بعضی وقتک ها هست که...خیال می کنم دنیا حرف تازه ای برای عشق ندارد و پشت همه ی حرف های گذشته را خدا یک نقطه ی بزرگ گذاشته...و با خط نستعلیق نوشته:پایان...شاید هم یک The end سینمایی پایان عاشقانه های دنیا باشد...ولی بعد که تو را می بینم و نگاه تشنه ی خودم را و نگاه بی تاب خودت را...درک میکنم که سخت اشتباه کرده بودم...خدا نقطه را گذاشت ولی در پایان شک داشت...کمی پایین تر جایی است که می توان یک پاراگراف جدید را شروع کرد...شاید آن بند...آخر حرف های عاشقانه ی دنیا باشد.
و...تنم حسی را کم دارد...هُرم و لطافتی که از نوازش تو رگ هایم را داغ می کند و گونه هایم را نیز و نگاهم را هم...گرمای نگاهم را که دیده ای نه...؟وقتی که روشنش می کنی و...
آن حس لطیف تا چشم می بندم، می آید سراغم... روی پوست نازک کمرم راه می رود و من چشم هایم را باز می کنم،تا دست هایت بایستند ...تا چشم هایم را ببینی...چشم هایی که دوستشان داری...

عاشقانه های دنیا هیچ وقت تمام نمی شوند...

بعدا نوشت:آنای عزیز...با این نوشته ات...کیف کردم.