آه

بگذار خیال کنم

عاشقم

و به سادگی ،قلب را،بچسبانم روی سینه هایت...و لب را که به طاقچه نگاهت دوخته شده،به سایه های چشمانت...و بست بنشینم...ته کوچه هایی که بوی معجزه می دهند و همیشه در خم آخرشان...خانه هایی است که دیوارهایش...یاس های سفید دارند و محبوبه های شب...و کنار درهایشان ،سکوهایی است...تکیه گاه...برای تن های خسته ای که میخواهند بمیرند...از تب...و در تب...