شاید مهم نباشد...هست؟ که دست هایم را بگیری یا دست هایت را بگیرم...بکشانمت به دنبالم یا بکشانیم به دنبالت و کوچه ها را یکی یکی و دو تا دو تا بالا و پایین برویم یا دو تا ،دو تا و یکی،یکی پایین و بالا برویم...مهم این است که این شب سرد با دست های گرم تو گرم تر و گرم تر می شود...مهم قصه ی این سفر است و چشم های روشنم که به دنبال افق آن دورهاست که آخر چشم های توست...مهم این است که ما می خواهیم از این زمستان بگذریم و از زمستان هایی زمستان تر از این...و شاید مهم تر از آن این آواز شرقی باشد:

"می خندم،زیرا به خاطرت خوشحالم..."
"و این حرف را ته دلم نگه داشته بودم که "واقعا دوستت دارم"
"عشق بی نهایت من در کلمات نمی گنجد..."
"و تنها یک چیز را نگاهم به تو اعتراف می کند:"
"به خاطر تو زندگی می کنم."
"به خاطر تو خوشحالم..."

و تمام حرف هایم  همین بود
دستم را بگیر و آن قدر فشار بده تا شعله بکشم در خیسی کف دست هایت...می خواهم در آغوشت تمام شوم.