تماشاخانه
به دیوار تکیه داده بود و نمای چشم هایش غمگین تر از همیشه بود و صدایش محزون و ترک خورده...و ما خسته بودیم...و این خستگی قلب هایمان را فشار می داد.
من خسته ام از این اتاق...از این دیوار...از این سقف بی پنجره...از این چراغ ِمُرده...از این ساعت تیک تاک دار...از این زمان ِ بی انتها در نبودنت...از این بغض های فروخورده از ندیدنت...
می خواهم بروم به اتاق کوچکی که فقط یکی باشد ولی دور تا دورش 5 پنجره داشته باشد و یک در...3پنجره ی بزرگ و دو پنجره ی دراز و کشیده در اطراف در چوبی....می خواهم بروم به اتاقی که دیوار گچی اش نم کشیده باشد و کف اتاق گلیم های قشنگ رنگی روستایی پهن باشد و یک پتوی پنبه ای باشد و یک بالش...بالای در "و ان یکاد" آویزان باشد و در اتاق باز شود به روی دشتی که سبز ِسیر است و ته ِ تهش آبی فیروزه ای...و همیشه در متن این سبزی ِ قشنگ تو در قاب عکس پیش رویم می رویی...با همان لبخند همیشگی و موی پریشان ...می آیی و می آیی و مرا که در قاب ِدر ویران شده ام به بغل می گیری...مویم را پریشان می کنی و سرم را در آغوشت فشار می دهی و گیس به هم ریخته ام را با گل های بوسه ات می بندی...همیشه ته ِ ماجرا من در آرامشم...وقتی که تو می آیی و تیرگی ِدنیا پشت ِ آمدنت تار می شود...هیچ منظره ای در دنیا دلنواز تر از روئیت ِ آمَدنَت نیست در صحن چشم هایم...