نقّاش ِ هرشبه؟نه.هیچ وقت...
فرار که نه
مبارزه باید
با زن
که پشت در های بسته ی اتاقش
نقاشی می کند
و دست زیر چانه
در حیرتی که اندیشه اش را پوسانده
خواب می بیند
با چشم هایی باز
رو به سقف...
نقش همه ی شاهزاده هایی را می زند
که روزگاری دور
رو به در های خواستنش می گشودند.
چندش ِلحظه، بایدی آهنین است
ظرف ها باید شسته شود...
بچه شیر می خواهد...
شوهر خواهد آمد...
و اتاق باید جای خواب مردی باشد
که تو را در انزوای فکرت محبوس می سِتاید
فرار که نه
مبارزه باید...
با این قصه ی تکرار ِ هر شبه
زندگی زنان سرزمینم...
و " آه "
کودکی که نخواهم کشید
هیچ وقت...
پاییز۸۸
پی نوشت:سلینجر هم رفت![]()
.کسی که ما هولدن ها رو خوب درک کرده بود.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 18:31 توسط لیدی