I Love you…I’ll kill you
عشق را می بینم
شور و احساس را هم
در گود ِ چشم هایت
گرم و سوزان
وسوسه می شوم لب هایت را...
لب هایم تر شده است
نشانه ای از تمایل و خواستن
برای هوار ِ عاشقانه ی لب ها
...
و ناگهان
احساس خطر می کنم
نخواهی دانست چرا
می دانم.
صدایی می شنوم
زمزمه وار می گوید:
"عاشقت هستم...
تو را خواهم کشت..."
لب هایم نیمه باز در فضا گم می شوند
به اطراف نگاه می کنم
درد می کِـشم
کـَسی استخوان هایم را می فشارد
و مرا از بالا و پایین تقسیم می کند...
به شکلی مرگناک،رنج می برم...آه
با کـَسی که عاشقت هست
بازی نکن.
هیچ وقت
بازی نکن.
تنهایی...
تنهایی را بو می کشم
تنهایی را درون اتاقم حس می کنم
چشم هایم را می بندم
به بازتاب ِ روح تو در آینه خیره می شوم
خودم را می بینم
عشق و نفرتی که در هم یکی شده...
انتقامی که در تارهای فداکاری تنیده
اعتقادی می روید
تیزی کشان
سایه ای خم می شود
چهره ام را خواهی دید
خونسردانه می گویم:
"عاشقت هستم...
تو را خواهم کشت...
و تنها عاشقت خواهم ماند...
برای همیشه..."
باز هم تنهایی...
هم بستر سرد و خاموش ِمن
او را درون اتاقم می بوسم
و در آینه ی اتاق خیالی مان
تو را خواهم دید
آغشته به عشقی که گورستان ِ آرامش من شده
و رختخواب وفاداری تو
مُهر ِ دو شیزگی من.
جدا از من نخواهی زیست
برای هرگز...
تنهایی ِ تو را در آینه می بوسم
غوطه ور در اشگ...
صدای ناقوس کلیسای محلّه ی قدیمی
در این کشور مسلمان
روز ِ تاریک ِ شبی روشن
باورت نخواهد شد
تو را کُشتم
به سوگ ننشستم
و تنها عاشقت ماندم
برای همیشه...
بهمن 88
پی نوشت:راستی...مگر کشورها هم مسلمان می شوند؟