یکی شیر آب آسمون رو ببنده...
حرف های دیگران:
(اثری که از نوشته های من نیست...و اولین باری که آن را در کافه ی آرین خواندم،چنان بغضم شکست که سال ها نشکسته بود...هر بار که می خوانمش هم همینطور...دوستش دارم.اگر می خوانید ،آهسته و آرام بخوانید.)
تقدیم می شود به خودم و خیلی ها...
روزی که به دنیا اومدم کاملا یادمه
از یه جای تاریک ِ تاریک به یه جای روشن ِ روشن.
بعد هم یه پستانک نرم و یه مایع ِ گرم و شیرین
و آخر سر هم یه خواب آرام و راحت
زیر پشم های مادر.
ما اولش سه نفر بودیم.اما من خیلی زود فهمیدم که ما دو تاییم.می دونی؟بابا گوسفند رفته بود به همون مهمونی که همه ی گوسفندا می رَن و هیچ وقت بر نمی گردن،اونجایی که اولش حسابی چاق و چلّه می شی و بعد،آخرش نمی دونم چی میشه...
و من هیچ وقت نفهمیدم بابا آب داد،بابا علف داد،یعنی چی؟
زندگی اولش به همین راحتی می گذره...
آخه بین گوسفندا تعهدی وجود نداره
و ازدواج فقط یعنی اگه گرگ به گلّه زد
چیزی از ما باقی بمونه
و مامان ِ من هم خیلی زود مامان خیلی های دیگه شد...
زندگی دومش هم به همین راحتی می گذره...
حالا من یک گوسفند کامل شده بودم توی یه دشت بزرگ و سر سبز که به هیچی بجز غذا که همیشه بود نیاز نداشتم،من می دویدم و می دویدم و زندگی می کردم،راحت و بی دغدغه.
نه به کسی فکر می کردم،نه کسی به من
آزاد بودم و بی خیال!
تا این که یک روز زندگی سومم شروع شد:
آسمون عوض شد و بارون گرفت،یه بارون عجیب و غریب.
من که حسابی ترسیده بودم دویدم و دویدم تا خودم رو به یه درخت رسوندم و نشستم تا این که بارون بند بیاد اما نیومد و به جاش تو اومدی مثل یه سایه....
من عادت کرده بودم که گرگ فقط باید شکل گرگ باشه.پس فکر کردم که تو اومدی تا به من کمک کنی و بهت اعتماد کردم،مثل یک فرشته و تو به من گفتی که تنهام نمی ذاری،پیشم می مونیو و مواظبمی...ولی گرسنت بود.بارون می بارید و می بارید...و تو شیر منو می دوشیدی و می دوشیدی تا سیر بشی و پیشم بمونی که من نترسم و تنها نباشم،تو به من می گفتی که من بهترین گوسفند دنیام و تو منو از همه ی گلّه بیشتر دوست داری.
بارون می بارید و می بارید...
و من عاشق و عاشق تر می شدم
وابسته و وابسته تر
اما تو سردت شده بود.
ترسیدم که بری
بری به جای گرم تر و اونوقت دیگه پیش من نباشی
بارون می بارید و می بارید...
و تو پشم منو می چیدی و دیگه سردت نبود.
و من خوشحال بودم که تو گرم شدی و پیش من می مونی
بارون می بارید و می بارید و می بارید
و تو گرم و گرم تر و سیر و سیر تر می شدی و برای من شعر می خوندی و حرف های قشنگ و قشنگ تر می زدی
و من خوشبخت ترین گوسفند دنیا بودم.
تا این که شب شد و آسمون سیاه و سیاه تر شد.
بارون می بارید و می بارید
و تو آرام و راحت خوابیده بودی و من توی سرما می لرزیدم
ولی خوشحال بودم که تو سردت نیست
اونقدر خوشحال که شروع کردم به خوندن
بارون می بارید و می بارید...
و من می خوندم و می خوندم
ولی تو از صدای من خوشت نمی اومد
گفتی نخون
پس من دیگه نخوندم
فردا شد.
روشن ِ روشن
و تو بیدار شدی و گرسنه بودی
بارون می بارید و می بارید و می بارید
و من شیری نداشتم که به تو بدم
پس چشمامو بستم و به تو گفتم:
شروع کن.
بارون می بارید و می بارید و تو می کندی و می کندی
تا جایی که هیچ گوشتی بر استخوانم نموند و تو سیر ِ سیر شدی
اونقدر خوردی و خوردی تا دل درد گرفتی
و دیگه نتونستی برایم حرف های قشنگ و قشنگ تر بزنی
و من دیگه گوسفند کوچولوی خوشگلت نبودم.
بارون می بارید و می بارید و می بارید...
و تو اونقدر سیر شده بودی که بتونی توی بارون بری
گرم ِ گرم
سیر ِ سیر
و من بهت گفتم: نرو...هنوز بارون میاد و من می ترسم
و تو خندیدی و گفتی: تو دیگه چیزی نداری که به من بدی...
بارون می بارید و می بارید و می بارید
و تو می رفتی و می رفتی
و من حس می کردم
که لحظه به لحظه تموم و تموم تر می شم...
" نازنین فرزادی فر"
حرف های خودم:
هیچ وقت حال تو به آن بدی هایی که می گویی نبوده... و من همیشه ساده باور می کنم...ساده می بخشم...ساده فراموش می کنم...و خیلی وقت ها ساده می رنجانم...و به سادگی می گویم از دلتنگی بوده...
در این رابطه ی خیالی،تو چه خبر داری؟؟؟
شب هایی هست که از دوری ِ تو،تهوّع می گیرم.
و این خیلی ساده نیست...باور کن...