تردید ندارم...که خواب...رویای صادقه ی چشمان تو را برایم هدیه می آورد...

این مِلودی لذت بخش و خیال تو مانند ِ گهواره آرام و آهسته تمام ذهن مرا به هم می ریزد...باز می گردم به خویشتن ِ آرزوهایم...آرامم...آرام  ِآرام...و خوب ِ خوب...دختر دوست داشتنی ِ مهربان ِ همیشگی...نگو که خود خواهم...دوست داشتن را تو به من یاد داده ای...و عشق و محبّت، جلوه ی نخستین آن از خویشتن آغاز می شود...تا برسد به آنجا که سر و جان و تن همه فدای تو باشد...و دل قربانی ِ بی نهایت ِ تو...من گیج و سر مستم امشب...عطر ِ نگاه ِ تو تا ته ِدلم را داغ کرده است... من غرق ِ لبخندی کشدار شده ام که بدنم را بی حس و راضی کرده است... کسی نیست مرا تا اتاق خواب ِرویاهایم بدرقه کند؟ هوشیاری ام را پیش او جا گذاشته ام...