لبخند ژکوند
به درخت های خسته ی رو به رو خیره شده ام و جوی ِ آبی که دیگر رمقی تا بهار ندارد...تکیه می دهم به نیمکت سرد و سنگی...لب هایم می سوزد و چشم هایم نیز...سوز سردی از آن بالاها که تو همیشه می آیی،می آید و لانه می کند روی دست هایم...به آنها نگاه می کنم...
دست هایم پیر شده است...زرد و تکیده...مُرده و تَرَ ک خورده... می توانم لکه های آفتاب را رویشان ببینم... انگار از آخرین بار که دست هایم را گرفتی،قرن های متمادی گذشته است...و دست های من زیر آفتاب و باران بی پناه و سر پناه ایستاده اند...یک گوشه...خیس می شوند...خشک می شوند...دوباره خیس و دوباره...و هم چنان منتظرند تا دست های تو از راه برسد و پنجه هایت بروند توی پنج دیواری ِ پنجه هایم ...تا دست هایم رنگ بگیرند...به تقارن و تقابل زیبایی که ابر و آسمان در هم غنوده می شوند و چشم را می نوازند...و من هم چنان ناخن هایم را می گیرم و لاک نمی زنم...نمی دانم چگونه مرتبشان کنم تا مثل دست های خانم های هنرمند،قشنگ بشوند....ظریف و کشیده... دست های پلاس و پژمرده ام فقط همین یک تراژدی ناخن های شکسته و لاک های پریده را کم دارند...عهد کرده ام که وقتی آمدی دست هایم را بسپارم به دست مادام...میدان فردوسی و...نه...مهم نیست... می دانم وقتی بیایی دست های من از دلهره ی عشق جوان می شوند....دست هایی که همیشه گرمند و گشوده برای نوازشت...
آه...
همیشه که می آیی، لبخند روی لب های من خواهد نشست...مانند مونالیزا...و نیمکت ِسنگی دیگر سرد نیست...