پای پیاده روی ِ من خشک شده...و خیابان های شهر حریق زده ی آفتابی شده اند که طراوت زمستان را قورت داده است...پیاده رو های خیس کجاست و همراه من که کوچه های خلوت ِ شهر را با هم فرش کنیم؟ دلم برای ظرافت ِرابطه وقتی که شانه به شانه قدم می زدیم،تنگ شده...شهر مدت هاست منتظر ما مانده است...و این آهنگ های  آرام،شتاب ِ گام های رقصان مرا گرفته اند. من خواب این موسیقی روان و آهسته شده ام...شانه هایم را بمال...بیدارم کن...و دست هایم از انزوای آغوشم نجات بده...من از انحصار در این اتاق بی پنجره می ترسم وقتی که تنها خودم مانده ام و خودم...جای من زیر آسمانیست که تو سایه ام باشی...