بابایی
پدر بزرگ امسال نبود...
نوه دلش بابایی می خواهد...
بابایی امسال همه برای جای خالی تو گریه کردیم...دلت می آمد؟صدای تو با اون لهجه ی لواسونی توی خونه خالی بود...که بچه ها رو صدا بزنی..باهاشون شوخی کنی...
سر اون سفره بزرگ، یک طلسمی دهان همه ی ما رو قفل کرده بود...طلسمی که نمیذاشت اسمت رو ببریم یا حتی به صدای بلند بگیم جای بابایی خالی...همه با غذاشون ور می رفتند...چقدر این غذا بی مزه بود...بدون صدای تو و تعارف ها و شوخی هات...بدون سر به سر گذاشتن ها و کل کل های تو و خاله...
امسال همه دلشون می خواست برات تیغ ماهی ها رو در بیارند...آخه تو دست راستت...
چه زود ۶ ماه از رفتنت گذشت.بابایی...تو زود نبود که بری؟؟؟
بابایی...
بابایی مهربونم...
بابایی مهربونم...
بابایی مهربونم...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 12:35 توسط لیدی