توی این صفحه ی آبی نمی دانم چه بنویسم؟ از آبی آرامشی که توی چشم های تو بود و گمش کرده ام یا از سر در گمی وحیرانی...از ؟؟؟که به تعداد بی نهایت قطار شده اند توی ذهنم، به عدد انتظار این روز هایم یا از شب هایی که با گوش سپردن به ترانه ی رویای آمریکایی خوابش می کنم و می چسبانمش به صبح...از سفر بنویسم؟از آرزو و امید ؟از نیازمندی های روزنامه که خرید این روزهایم شده است؟از عدد های جلوی واژه ی اجاره؟ یا از فرانچسکویی که مدت هاست دوست دارم به جایش بنویسم آلکسی...از اسم هایی که دوست دارم من اولین نفری باشم که بنویسمشان روی کاغذ تا کلمه شوند و بشوند مادر احساسی که می خواهم نمایش دهم ...و بعد توی دلم داد بزنم :... از اولش هم این احساس بود که اسامی را معنی کرد...پس چه فرق دارد بنویسم:
آلکسی...دستت را بکش روی گونه هایم و مرا ببر به دنیایی که گمش کرده ام...
یا :
فرانچسکو...دلم برای تو و نوشتن برای تو تنگ شده...اشک یک لحظه ی حسرت هایی است که از تو ،توی دلم لبریز شده است.
انگار که آری...هیچ فرقی ندارد...نه آلکسی و نه فرانچسکو...هر دو می گویند که دلم برای تو تنگ شده است...
دلم برای نوشتن تنگ شده است.دلم برای کلمه تنگ شده است.


پ.ن۱:این صفحه ی آبی و واژه هایی که با فونت سورمه ای رویش می نویسم عجیب باعث آرامش من شده است.چه کسی مرا با کلمه آشتی داد؟
همان کسی که صدا می زد : سهراب...
کفش هایم کو؟؟؟

پ.ن۲: می خواهم بنویسم...از آرامشی که دوست دارم توی چشم های خودم موج بزند.
پ.ن۳:از کودکی بد خط بودم...پس عجیب نیست عقده هایم را در صفحه وورد خالی کنم و در آن از فونت تحریری کامران و رنگ های آرامش بخش استفاده کنم...برای منی که دفتر شعر ندارم و همین جا انگشت بر روی کیبورد در لحظه حس می کنم و فکر می کنم و تایپ می کنم،نمی دانی چه لذتی دارد خط خوش فکرهایم را ببینم...حتی به صورت مجازی...آن وقت است که حس زیبایی کلمه چشم و گوشم را پر می کند...موسیقی  لایت و خط تحریری...چه چیز خوبی است این کامپیوتر که آدم را صاحب یکی از زیباترین لذت های عالم می کند.

پ.ن۴:همیشه فرانچسکو کلمه ی قشنگ تریست...