کوچه و میثم
کوچه
یادش به خیر...وقت هایی بود که مادرم بیرون می رفت و درب اتاق پذیرایی خواب مرا قفل می کرد...من می ماندم و اتاقی که یک طرفش چسبیده بود به اتاق احترام و یک طرفش با پنجره ای بلند به حیاط وصل می شد و البته چون پنجره از بالای راه پله ی زیر زمین باز می شد،فاصله اش تا کف حیاط زیاد بود و من نمی توانستم از اتاق به سمت حیاط آویزان شوم... سرگرمی من تا وقتی مامان بیاید این بود که پنجره راباز کنم و بنشینم کف اتاق و پایم را از نرده های پنجره آویزان کنم و کتاب داستان هایم را با صدای بلند از حفظ بخوانم...گاه به گاه به رژه ی گربه ی ته حیاط از روی دیوار با بچه های بی شمارش نگاه کنم...و هی دعا کنم تا دستشویی ام نگرفته مامان برگردد...گاهی وقت ها هم با صدای بلند میثم پسر همسایه را صدا می زدم و او از چهارپایه ی کنار دیوارشان می آمد بالا و با هم حرف می زدیم...از شما چه پنهان که من خیلی شیطان بودم و اگر در اتاق را مامان قفل نمی کرد، می رفتم دم در کوچه و... این همان اتفاقی بود که مادرم از آن بیزار بود...کوچه ممنوع...
هنوز هم مادرم می گوید کوچه ممنوع...مادرم می داند کوچه ها معلم تجربه هایی هستند که توی کتاب ها نمی خوانیمشان...
مادرم می داند من عاصی ِ ممنوعه ها هستم...و به همین دلیل غمگین است.ولی دیگر در کوچه را قفل نمی کند...کسی که بخواهد برود از نرده ها آویزان می شود توی حیاط و می پرد و می رود....نمی ترسد از شکستن پا...
میثم
میثم همبازی کودکی هایم بود...همیشه من از نردبام کنار حیاط که تهش می رفت به پشت باممان، بالا می رفتم و لب دیوار آنها متوقف می شدم و او هم چهار پایه می گذاشت تا لب دیوار ما...ما یک دیوار داشتیم بین خانه هایمان...ولی آن قدر کوتاه و پهن بود که بشود روی لبه ی دیوار مشق هایمان را بنویسیم...مار پله و شهر بازی کنیم...و خسته نشویم. برای هم موشک های کاغذی از دو سوی دیوار پرت می کردیم و مسابقه بود که موشک چه کسی بیشتر عرض حیاط نفر مقابل را طی می کند....یک بار که همین طور موشک می انداختم توی حیاط آنها و منتظر بودم او طبق روال سابق بیاید و بازی کنیم ناگهان دست های مامان میثم یک سبد بزرگ موشک کاغذی از حیاطشان ریخت توی حیاط ما و گفت:میثم نیست...اینا رو نگه دار وقتی اومد دوباره دیوانه بازی رو شروع کنید!!! پسر مو مشکی که مویش چتری ریخته بود توی صورتش...حتما منم برای او دختر مو قهوه ای که همیشه موهاش به هم ریخته بود.
هنوز صدای مامان میثم از آن خانه با دیوار های آجری اش توی گوشم زنگ می زند...:
میثـــــم.میثــــــــم....بیا پایین.
بعضی وقت ها از خودم می پرسم که آیا صدای مادر ِدختری که در خانه ای با دیوار های سیمانی زندگی می کرد، در گوش پسرک زنگ می زند؟:
الــــــهه.الــــــــــهه....بیا پایین.
پ.ن۱:چندی پیش رفته بودم به محله و کوچه ی قدیمی...فقط خانه ی قدیمی ما و خانه ی میثم از ساخت و ساز در امان مانده اند...همان شکلی...مثل قدیم ها...یکی سیمانی و یکی آجری...یعنی میثم هنوز هم آنجاست؟
پ.ن۲:من هنوزم این شکلی؟؟؟ منتظرم.تا آخر هفته...اضطراب عجیبی دارم.