نامه ای به محبوب
همه ی دلخوشی های کوچکم را جمع کرده بودم...می خواستم یک دلخوشی بزرگ داشته باشم...دلخوشی بزرگم را گذاشتم توی جیب سمت قلبم...و حالا دست های سردم را که می گذارم روی سینه ام .... قلبم به هم فشرده شده... نه دلخوشی ، نه رغبت،نه امید و نه نای نفس... پیراهنم از اشک های بی صدایم خیس شده و به یاد می آورم نامه ی نخوانده ای که مدت ها قبل برایت نوشته بودم:
محبوب دلنشینم
از تو...به خاطر تمام نقطه های امیدی که در دلم روشن نگه می داری...از تو ، به خاطر تمام ِ لبخند هایی که روی لبم می کاری...از تو ، به خاطر تمام موهبت های خالصانه ی دوستی...از تو ، به خاطر این که آینه ی خصلت های بی شمار دوست داشتنی شده ای که در وجودم سال ها ندیده بودم...از تو ، به خاطر تمام آن چه که من فرصت دوستی های حقیقی می ناممش...از تو، به خاطر تمام زیبایی های دنیا که سال های سال چشم به رویشان بسته بودم...از تو،به خاطر خلوص تمام لحظه هایی که با هم بودیم...از تو، به خاطر آب دادن ِ گُل ِ آرزو و ایمان در قلبم...از تو به خاطر تمام بدی هایی که به خاطر تو تمام شد و خوبی هایی که به امید ِ تو آغاز شد...از تو به خاطر همه ی اشک هایی که نچکیده بود و بغض شده بود در قلب دردمندم... از تو، به خاطر این آرامشی که در دلم رویانده ای ...از تو، به خاطر شانه ی دوست داشتنت...متشکرم.
پ.ن:بگذار اشک در غم ِ ما پرده در شود...