زنی که مادر شد:
اگر دختر متولد شوی،خیلی چیزها باید به تو یاد دهم.
اول این که:اگر خدایی وجود داشته باشد،این خدا می تواند پیرزن سفیدمویی نیز باشد یا دختری متین و طناز.
دوم این که:گناه آن روز به وجود نیامدکه حوا سیب ممنوعه را بلعید.آن روز یک فضیلت شکوهمندی به دنیا آمد که به آن نافرمانی می گویند.
و خلاصه:آن قدر با تو صحبت می کنم تا بفهمی که در درون اندام نرمت چیزی به نام عقل که می گویند تو فاقد آن هستی،وجود دارد.ولی باید به ندای آن گوش فرا دهی.

....درباره ی آزادی بسیار خواهی شنید.اینجا پیش ما کلمه ایست که به همان اندازه لجن مال شده که کلمه ی عشق،که همان طوری که قبلا گفتم،از همه بیشتر به لجنش کشیده اند.مردانی را خواهی دیدکه در راه آزادی نابود شدن را با جان سودا می کنند،شکنجه ها متحمل می شوند و حتی بار ها چهره ی مرگ را مشاهده می کنند و امیدوارم که تو خودت هم یکی از آن مردان شوی.و در همان لحظه ای که بند از بند وجودت به خاطر آزادی خواهند درید،متوجه می گردی که وجود ندارد یا حداکثر در مقیاسی که به دنبالش می گشتی وجود ندارد،مانند یک رویا،یک خیال پوج و خاطرات دوران زندگی پیش از تولدت،آن زمان که آزاد بودی چون تنها بودی.تکرار می کنم که تو در شکم من زندانی هستی و به این فکر می کنم که فضایت تنگ است،و از این به بعد هم در ظلمت محض خواهی بود ولی در آن فضای تنگ آن چنان آزادی که دیگر هرگز در این دنیای عظیم و بی رحم آزاد نخواهی بود.نه معذرتی باید بخواهی،نه کمکی،و چون کسی در کنارت نیست،خبر از بردگی ها نداری.در این جا در این بیرون برعکس هزار خان و ارباب خواهی داشت.و من اولین اربابت خواهم بود....

کودک:
مامان...تو هرگز نگفتی چرا آدم زاده می شود،بلکه مرتب قصه برای سرگرمی خودت می ساختی و مرا گمراه می کردی.تنها توضیح تو این بود که تو خودت هم متولد شده ای و قبل از تو مادرت و مادربزرگت و بدین خاطر متولد می شویم که دیگران هم متولد شده اند و متولد می شوند.یک بار گفتی که به خاطر این که نسل انسان نابود نشود،متولد می شویم.اصلا چرا باید نسل انسان وجود داشته باشد؟هدف از وجود داشتن انتظار کشیدن برای مرگ و نیستی است.در دنیای من که تو آن را رحم نام گذاشته ای هدفی وجود داشت و آن یعنی زاده شدن.در دنیای تو هدفی وجود ندارد جز به مرگ رسیدن...

مرد:
حسرت به آنهایی که به خدا اعتقاد دارند،این اواخر چنان من را وسوسه کرده است که سرانجام تسلیم شده ام و با وجود درماندگی خدا را شکر میکنم.خدا علامت تعجبی است که با آن تمام تکه پاره ها را به هم می چسبانند.زمانی که کسی به خدا عقیده دارد،معنایش این است که خسته است و دیگر نمی تواند زندگی اش را ادامه دهد.تو خسته نیستی.چون با شک و تردید ادامه ی زندگی می دهی و خدا برای تو یک علامت سوال است.اولین علامت سوال از هزاران علامت سوال دیگر و فقط کسانی به پیش می تازند که برای خود سوال مطرح می کنندتا پاسخی بیابند...

زنی که مادر نشد:
زندگی را اگر نخواهیم که از دست نمی رود...آخر کوچولو...تو می بایستی بیشتر مقاومت می کردی،می جنگیدی،و غالب می شدی،خیلی زود از میدان مبارزه در رفتی.خیلی زود تسلیم شدی.تو برای زندگی کردن ساخته نشده بودی.چه کسی به خاطر دو سه قصه ی مزخرف،این چنین نا امید و مایوس می شود.تو مثل پدرت بودی.او به خدا پناه می برد تا ناراحت باشد و از خود سلب مسئولیت کند و تو با زاده نشدن...

پ.ن۱:بخش هایی از کتاب"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"اثر خانم اوریانا فالاچی.این روزها فرصت کرده ام بعد از ۸ سال به باز خوانی مجدد این کتاب بپردازم و چیزهایی را از آن درک کنم که پیشتر درک نکرده بودم.
پ.ن۲:کاملا بی ربطه ولی بد نیست این رو هم اضافه کنم.
صدیقه (روح انگیز) سامی نژاد نخستین بازیگر زن ایرانی در سوم تیر ماه سال ١٢٩۵ در شهرستان بم زاده شد. ١٣ ساله بود كه به همسری مردی به نام دماوندی در آمد و با او به هندوستان مهاجرت نمود. دماوندی در استودیو امپریال فیلم بمبئی شغلی گرفت. چندی بعد كه سپنتا در بمبئی اقدام به ساختن فیلم دختر لر كرد، صدیقه را برای ایفای نقش گلنار برگزید. صدیقه بیشتر از این رو برگزیده شد كه هیچ زنی قبول نمی‌كرد جلوی دوربین برود تا تصویرش بر پرده بیافتد. چرا كه هنوز زنان درحجاب كامل بودند. اما صدیقه پذیرفت و با سپنتا قرار داد چهل روزه‌ای را امضا كرد. ولی به دلیل نهایی نبودن فیلمنامه ، دیالوگ‌ها و امكانات فیلمبرداری ، كار ساختن فیلم به هفت ماه كشید و در ضمن سپنتا بخاطر لهجه‌ی غلیظ كرمانی سامی نژاد ناچار شد داستان فیلم را بگونه‌ای تغییر دهد تا موضوع آن مربوط به ایالات و قدرت حكومت مركزی ایران باشد. /سامی نژاد بعد از دختر لر در فیلم شیرین و فرهاد كه آن هم ساخته‌ی سپنتا بود، بازی كرد و پس از آن بعد از ١٨ سال به ایران باز گشت و مورد انتقاد و سرزنش شدید خانواده‌اش قرار گرفت. پس سرخورده از این تجربه، ناگزیر شد خود را از دید مردم پنهان بدارد و سال‌های بسیاری را در انزوا بگذراند. وی در سال ١٣۴٩ هنگامی كه در مقابل دوربین محمد تهامی نژاد برای فیلم مستند«سینمای ایران؛ از مشروطه تا سپنتا» نشست، بر مصائبی كه در طی آن دوران بر او گذشته بود، به تلخی گریست. صدیقه در ایران تا سیكل اول به تحصیل ادامه داد و به چندی بعنوان پرستار در وزارت بهداری مشغول به كار شد. او پس از جدایی از همسرش دماوندی، كه در هندوستان اتفاق افتاد، مدتی به همسری نصرت الله محتشم در آمد كه از او نیز جدا شد و در ازدواج سوم با یكی از بستگانش نیز شكست خورد و چون فرزندی هم نداشت نزدیك به سی سال تا پایان عمرش را تنها زندگی كرد. /صدیقه‌ی سامی نژاد روز دهم اردی بهشت سال ١٣٧۶ در سن ٨١ سالگی در شرایطی كه بسیاری از مورخان سینمایی تصور می‌كردند سال‌هاست درگذشته است، چشم از جهان فرو بست و در بهشت زهرا به خاك سپرده شد. یادش گرامی باد.