داشتم فکر می کردم.

توی خودم جمع شده بودم و داشتم همینطوری جدی جدی فکر می کردم.به تو و دوست داشتن و خودم و زندگی و خیلی چیزهای دیگه....بعد همینطوری که داشتم جدی جدی فکر می کردم، دیدم یک نقطه نور شیری رنگی  از دل نا امیدی های شب توی دلم روشن شد.

با خودم واقعا فکر کردم و فکر می کنم که چه اشکالی دارد؟

من تا ته دنیا، تنهایی در آپارتمان ساده و کوچکم زندگی می کنم و به شمعدانی هایم آب می دهم و کتاب هایم را می خوانم...داستان های کوتاهم را می نویسم...عصر ها چای تازه دم می کنم و لباس هایم را می پوشم و می روم خیابان های قدیمی قدم می زنم....به در و دیوارش که رنگ خاطره دارند زل می زنم... با آدم های آشنایی که حالا سال هاست مرا در این محلّه می شناسند.لبخند می زنم و از تئاتر نزدیک خانه برنامه های آینده را پی گیری می کنم....بعد بر میگردم و لم می دهم در کاناپه ی قدیمی ام و چای که خوب دم کشیده را لب می زنم...به سیاق کودکی هایم هر از گاهی نقشی بر کاغذ هم می زنم و خوب که دقّت می کنم،می بینم مردهای توی همه ی نقاشی هایم شکل تو شده...اصلا همه مرد های توی قصه هایم ،شانه هایشان بوی تو را می دهد...

رمقی باشد،تو را هم  خواهم دید.

داشتم جدی جدی به این فکر می کردم که تو را واقعا دوست دارم.مثل همین اشک های گرمم که خاک احساساتم را آب می دهند.همیشه... به تو مدیون ام....

هی مَرد...همیشه دوست خواهمت داشت.

بعدنوشت۲۰ اردیبهشت:نزدیک ۳ سال بود که اخبار مربوط به فرزاد کمانگر رو دنبال می کردم.وقتی دیشب  با لحن حماسی گوینده شنیدم: "بوسه بر طناب دار به جرم ؟؟؟" مو بر بدنم راست شد.... یک معلم  اینجا ...زیادی تلخه.