انتهای قفس
پای لرزان
توهم ِداغ ِ نفس هایت
عشق را در پستوهای اندامم دَم می کند
و نوایی محزون را...
که این خانه تُهیست.
تب ِ سوزان این شب
رویاهایم را به انزوا کشیده است...
و قصه هایم را نیز.
تا انتهای قفس ،کدام پنجره را باید پرید؟
"خرداد۸۹"
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 2:17 توسط لیدی