دایره در ابهام
حس کسی را دارم که ناخنهایش را گرفته
یا بهتر از آن
حس ناخنی که کنده شده
سطل زباله را با چشم باز در آغوش گرفته
و حالا میان زبالههایتر گم شدن را میچشد .
چشم میاندازد همزادهایش را ببابد تا ...
شاید بفهمی چه میگویم
یا چشیده باشی
حداقل وقتی ناخنت را میگیری
و دست هایت را بیپناهی معصومانهای میگیرد .
بی طعمی معلَق در فضای گمشدن
ترس و چرخیدن به دور خود
در دایرهی محدود وابستگان
و پایان
سقوط در باتلاقی متعفّن و پرکشش
تکرار
توهم
وابستگی
زندگی.../
*تابستان ۸۹
بعدنوشت: ترانهی وبلاگ را دوست دارم . طولانی ولی پر کشش و پر از حسهای غریب و غمگین . این روزها کاری نمیکنم جز نوشتن و بعضا فیلم دیدن . نای خواندن هم نیست . من همان انگشت بیناخنم ... یا ناخن بیانگشت . باید چشیده باشی تا بفهمی چه میگویم . ۱ داستان نوشتهام که در اولین فرصت پستشان میکنم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 0:51 توسط لیدی