یک پرده اشک
امشب چکیدن یک قطره اشک را دیدم . از آفرینش تا مرگ ، وقتی که از چانه فرو میافتاد و فقط رد شورش روی گونه جا میماند .
امشب تولد یک قطره اشک را دیدم ، وقتی به صورت رنجکشیدهی زنی در آینه نگاه میکردم که خود گمشدهاش را جستوجو میکرد .
پشت آن جوشها و لکهها ، پُفها و پردهی اشکی که جلوی چشمهایش کشیده بودند .
و داشت زیر حجم غمها خرد میشد ، از بیکسی و رنج
و هم چنان باز هم سعی میکرد به نقطههای سبز درون چشمهایش خیره شود و به یاد بیاورد کسی به او گفته بود :
خودت را دوست داشته باش ... آخ ... اگر میدانستی چه قدرتی نهفته در روح ِ توست...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 1:4 توسط لیدی