برای دفعات بسیاری که عاشق شدم ، همیشه گمان می کردم ،

این عشق... ،

همان باغ سبزی است که باید در آن تفرج کرد ،

همان دریایی عمیقی است که باید در آن غرقه شد ،

همان آفتاب درخشانی است که باید گرمش شد ،

و همان مرتبه ی بالایی است که باید درراهش فنا شد .

و  مدت هاست که در پی هر شکست تکرار می کنم :

عشق همان وجودی است که باید بر موجودیتش شک داشت .

و من هم چنان مردودی این کلاسم .

فی البداهه/همین امروز/همین حالا/ برای خالی نبودن عریضه در این وبلاگ .