معادله ی بهار
دلم ميخواست آب با انگشتان پايم معامله ميكرد
و دست هايم بازيچه لطافت غل غل چشمه اي مي شد
دلم ميخواست زندگي خاك شده ي ما به شيوه ي قدما چشم به راه طالع اقبال امروز بود
لحظه هايي كه بوي رطوبت مي دهند ولي افسوس فقط بو مي دهند و لطافت باران را به بازي گرفته اند...
دلم ميخواست ثانيه هاي كود شده ي زمان را پاي جوانه ي زندگي مي ريخيتم و افسار تجربه را رها نميكرديم
مغزهاي رسوب شده ي ما محتاج آن ترنم قديمي است كه باد بوزد و آب بشويد و خاك برويد
ولي افسوس اين بازي قديمي ،امسال،فقط شده چرخش بي تابانه ي زمين در مدار خودش به دور خورشيد...
نه بادي هست و نه برفي نه لطافت نم ناك باراني و نه غلغل چشمه اي كه از آب شدن خون دل برف زندگي ميكند...
جوانه ها ي ما امسال،ناگذيرند شكوفه كنند
چون بهار بخواهي و نخواهي مي آيد
به بهانه بهار، دل هاي كاغذي مان را فرفره ميكنيم در كوران طوفان قرار مي دهيم و آرزو مي كنيم باد دلمان را از كف ندهد...و پاك و پاكيزه گرد و خاك دلمان را بروبد و تحويلمان دهد....
نمي دانيم همه چيز خرج دارد،حتي خانه تكاني هاي بدون كارگر...
بعضي وقت ها،حد اقل بايد چند ساعتي را فقط صرف ريختن اثاث خاطره كني ،از زواياي پنهان روحت...
بريزي بيرون بعد بنشيني سر فرصت دانه ،دانه ي آنها را تميز كني و وارسي كني وبعد تصميم بگيري كه بريزي بيرون يا بگذاري باز هم گوشه ي طاقچه ي دلت بماند...
مسخره است كه ما به شيوه ي پيشينيانمان از هيچ كدام دل نميكنيم،همه را گردگيري ميكنيم و دوباره ميگذاريمشان سر جاي اول
كينه،نفرت،عشق،محبت،فاصله،دل تنگي وانتظارهاي چند صد ساله
همه بر ميگردند سر جاي اولشان
خسته شده ام از بس شعار داديم بيا با خانه تكاني عيد دل هايمان را بتكانيم و...
بي خيال
ما مثل همه ي گذشتگان خود هستيم
ما چيزي را دور نميريزيم
با بيرون ريختن آنها فقط خود را سرگرم ميكنيم و بعد دوباره مي گذاريمشان سر جاي اول
چه اهميتي دارد؟؟؟؟
درد ها و رنج ها و شادي ها و دلخوشي هاي چند هزار ساله ي همه ي ابناء بشر در دل هاي ماست
پس تو هم به آن اضافه كن
بگذار مفاهيم كهني كه يونگ سنگ آن را بر سينه ميزد پربارتر شود
بگذار فقط روحمان جاي تميزتري باشد براي زندگي با همان اثاث قديمي...
گلدان همان گلدان است،و ريشه همان ريشه
فقط خاك گلدان است كه.........این یک معادله است.
پی نوشت:
مهم نیست زندگی چه معامله ای با تو میکنه
مهم اینه که تو چه معامله ای باهاش میکنی