اين متن را تقديم ميكنم به محسن عزیز دوست خوبم كه همواره با نوازش شعرها و ترانه هايش،بهار احساس،ميهمان خزان قلبم مي شود و مي فهمم  همه جا آسمان ابري نيست...

 

بگذار عشق چهره ي غمگينت را مشاطه كند

بساط تبسم پهن كن....و اجازه بده باد زلف پريشانت را شانه كند

بگذار قلب هايمان اميدوار ثانيه هاي بعدي بماند و تابش گرم آفتاب دل هاي پوسيده مان را نو نوار كند

اي صميمي،آشناي من

لبخند كوچك من را پذيراي قلب نازكت باش

و خنده هاي شاعرانه ات را از ما دريغ مكن...نگذار دفتر شعرت تنها خاطره ي غمگيني از زندگي جوانت براي ما باشد

بگذار،لهيب آتش فشان بيدار احساست ،سنگ هاي بي خاصيت دل ما را ذوب كند و ما را به ميهماني گرم عواطف خندان ببرد.

پي نوشت اصلي:محسن جان اميدوارم هميشه چشمه ي شعرت جوشان و قله ي احساست رفيع باشد...

پي نوشت فرعي:فقط خدا مي داند كه.....

به راستي خدا بازيگردان ماهري است...گاهي دلم ميخواهد بتوانم حسابم را با او تصفيه كنم...

 

 پي نوشتك:اگر دوست داريد با اشعار زيباي محسن بيشتر آشنا شويد،اینجا كليك كنيد...

اينم يك شعر از خود آقا محسن:

بذارش پاي دل تنگي

اگه گريونه چشمونم

اگه رو گونه هام خيسه

اگه دل خسته ميمونم

 

بذارش پاي دلتنگي

اگه نايي به رفتن نيست

اگه حرف و حديثي هست

ديگه شوقي به گفتن نيست

 

بذارش پاي دلتنگي

بذار بغض دلم وا شه

نخواه آروم بگيره دل

بذار رسواي رسوا شه

 

بذارش پاي دلتنگي

غروبا مال من باشه

شب و هر چي كه دلگيره

رفيق و يار من باشه

 

اگه دل ناگروني هست

بهش ساده دلو بستم

بذارش پاي دل تنگي

اگه سردم،اگه خستم

 

بذارش پاي دل تنگي

تموم سهم من اينه

گلاي خشك و پژمرده

غبار روي آيينه

 

اگه بي رنگ بي رنگم

بذارش پاي دل تنگي

بذارش بشكنه اين دل

با هر تك ضربه ي سنگي

 

راه اينجاست:من به دنبال زندگي مي دوم،بگذار عشق در پي من بيايد...

اگر افسانه نباشد.*

*دیروز فهمیدم