تو رفته اي

و شعرهاي بي قافيه ام

روي سررسيدي كش مي ايند،

كه شروعش شب هجرت توست...

چهار شنبه اي  بود از آبان

آن شب،من در حرم امام غريب، دعا

و تو اينجا درين شهر ابله، خون

قي ميكرديم...

من غرق جهل و تو آلوده ي درد

پست تر از تاريكي ام

اگر ميخ شعر را

بر فرق تاريكي نكوبم...

نگاشته شده:یک شب همین نزدیکی ها