سر رسید
تو رفته اي
و شعرهاي بي قافيه ام
روي سررسيدي كش مي ايند،
كه شروعش شب هجرت توست...
چهار شنبه اي بود از آبان
آن شب،من در حرم امام غريب، دعا
و تو اينجا درين شهر ابله، خون
قي ميكرديم...
من غرق جهل و تو آلوده ي درد
پست تر از تاريكي ام
اگر ميخ شعر را
بر فرق تاريكي نكوبم...
نگاشته شده:یک شب همین نزدیکی ها
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 0:57 توسط لیدی