بهترين راه براي رهايي از تفكرآ‍زار دهنده به چيزي يا كسي...

فرار كردن ازش نيست...

به آغوشش پناه بردنه

گير دادن بهشه

تا کشفش کنی...و همه ی زوایای پیدا و ناپیداشو جلو چشمات ببینی.

اون قدر به آن تفكر غمگين يا آزار دهنده  بچسب...

مثل كنه

تا...ازش خلاص شي...

رها

آزاد

مثل همون پرنده اي كه قبلا ها بودي...

يادت هست؟

پی نوشت:سعی کن یادت بیاد...پرنده بودنو...سعی کن به یاد بیاری قبل ازدیروز و پریروز ها رو... وقبل از این سال و آن سالها رو...قبل از این تولد و تولدهای قبلیتو...

سعی کن برگردی به اولش...سعی کن دوباره متولد شی...منم سعی میکنم...

پی نوشتک:با خودم بودم...به خدا قصد معلم بازی ندارم

بچه هم بودم معلم بازی نمیکردم...خاله بازی و پلیس بازی و جبهه بازی میکردم...

اخ دلم برای جنگ بازی دوران کودکی تنگ شد

من و دختر عمه ام ایرانی میشدیم و پسر عمم عراقی میشد و برامون تله های انفجاری و میدون مین کار میذاشت...اون وقت ها تلویزیون فیلم جنگی زیاد میذاشت...

کر کر خنده بود

نگاه کن...ناخواسته دارم برمیگردم به اصلم...به اولش

چقدر کیف داره...

بعدا نوشت:چقدر پینوشتک من طولانی شد باید از پی نوشت کوتاه تر میشد

یک بعد نوشت دیگه:اگر حسش رو دارید این مطلبو بخونیداینجا 

من که داغون شدم