تو زخمي شده اي

و انگار

به جاي خون

از زخم هايت عصيان مي چكد...

تو بي قرار اين زخم بودي؟

تو بي طاقت اين عصيان بودي؟

تو از تمناي لذت

اين درد عجيب

به خود مي پيچيدي؟

آه از تو...

تو بي طاقت مدال دار بودي؟

يا چشم انتظار خلاصي يك گلوله؟

روح تو

با قربانگاه رفتن جسمت ترفيع گرفت؟

و پري نور را در تاريكي به آغوش كشيد؟

 

از چه زماني

شهرياران مرگ

مدال دهندگان عشق شده اند؟

 

تسليم...

تو روزي تاريخ مي شوي

شايد هم شده اي

و من در محضر آن چشم هاي محتضر

تاريخ تو را درس مي دهم

و نهالي كه كاشتي آب ميدهم

تسليم ...

تو پخته بودي و من خام بودم

تو سوختي و من پخته شدم

از پختگي تو به اوج كمال رسيدم...

 

نگاشته در: یک شب...یک خواب