خوب اين پستم حالت كسل كننده ي زيادي داره و به همين خاطر از دوستان خواهش ميكنم،اگر خسته هستند يا كارهاي مهم تر دارند،بروند به آن برسند،چون واقعا از خواندن اين پست خسته مي شوند....

يادم نمي آيد دقيقا اخرين بار كي به بهشت زهرا رفتم

کلا،من چندان علاقه اي به رفتن به اماكني با اين نوع بار ندارم

شايد گفتنش درست نباشد،ولي نه مسجد نه حسينيه و نه قبرستان و...حتي وقتي يكي از اقوام خيلي نزديك بميرد به مسجد نميروم...

ولي امروز به بهشت زهرا رفتم

اول شك داشتم،ولي يك حس غريب مرا امروز به آن سمت مي خواند

در اين سفر 4 ساعته فقط با دو نفر ديدار كردم

دايي و خانم بهمنی اورامانی

بلاخره به سر مزارش رفتم

يك عكس هم گرفتم

هم از مزار داييم و هم مزار خانم بهمني و هم نمايي كلي از قسمتي از قطعه اي كه دايي ام در آن دفن شده بود....

امروز،قبرستان عمومي تهران آرامشي عجيب داشت و فوق العاده هم آرام كننده بود

بين راه اتوموبيل از كنار مناطقي رد ميشد كه خدا را شاكرم در آنجا زندگي نميكنم

اصولا من با اين كه،از زندگي ام راضي نيستم ولي هميشه خدا را شكر ميكنم...

از تصور اين كه در خانواده اي به دنيا مي آمدم،غير از خانواده ي فعلي غمگين مي شوم

اختلاف عقيده و سليقه اي كه من با خانواده ام دارم،شايد خيلي حاد باشد ولي محبت و گرماي بي دريغي كه در كانون خانواده ام يافته ام،مرهمي مي شود بر تمام اين اختلافات و از آنجايي كه در خانواده اي ثروتمند به دنيا نيامده ام،ولي هيچ گاه آرزو نكرده ام كه كاش خانواده ام،مثلا فلان خانواده ي پولدار و...بود...

ولي وقتي قشر ضعيف و دردمند جامعه را ميبينم،مدام خدا را به خاطر موهبتي كه به من ارزاني كرده سپاس مي گويم....*

خلاصه بين راه،اين مناظر از جلويم رژه مي رفت تا رسيديم به حومه ي گورستان عمومي تهران...

متر به متر حاشيه ي جاده را دختركان و پسر كان و مردان گلفروش ايستاده بودند و متاع زيباي خود را عرضه ميكردند...

خوب از ديدن اين بچه ها غمگين نشدم،چون چهره هاي شادي داشتند و نشان مي دادند بيشتر آنها اهالي روستاهاي همان اطرافند كه گل هاي باغ خود را مي فروشند...ديدن كودكي كه كار ميكند مخصوصا در بطن تهران هميشه قلب مرا به درد مي آورد،ولي احساسم به من  ميگفت اينها بچه هاي بدبختي از آن جنسي كه هميشه  ميبينيم نيستند...

وقتي از دروازه ي سبز بهشت زهرا وارد شدم به سمت قطعه ي 50 كه متعلق به شهداي وطن است به راه افتادم...

و خيلي زود مزار دايي ام را پيدا كردم

دايي بزرگم كه در وقت مرگ فقط 17 سال داشت و من 2 ساله بودم...و البته جنازه ي او را(بهتر است بگوييم استخوان ها) حدود 10 سال بعد براي مادربزرگم هديه آوردند

در دوران كودكي،بعضي وقت ها با خاله هايم خيال پردازي ميكرديم كه :يعني ميشه دايي امير برگرده؟مثلا اسير شده باشه؟ و...خوب برگشت ولي نه زنده كه ....

اخرين باري كه به بهشت زهرا و مزار او آمده ام شايد 3سال پيش و شاد هم پيشتر بود...سر مزارش يك گلدان لاله بود...گمان كردم مادربزرگم كه سال تحويل را اينجا گذرانده،برايش آورده ولي بعد كاشف به عمل آمد كه كار مادرم بوده....نميدانم ولي هر وقت مادرم از امير حرف مي زند چشم هايش مهربان تر از قبل مي شود

وقتي از اخلاق نجيبش و جسم بيمارش و از صبر بي مثالش بر بيماري كه دوران كودكي او را اذيت ميكرد صحبت ميكند....چشم هايش برق ميزند...مادرم ميگفت در دوران كودكي رماتيسم داشت و تمام بدنش به حالت فلج در مي امد ولي نه ناله ميكرد و نه چيزي..حتي نميتوانست پتو را روي خود بكشد و با صدايي آرام و خجالت زده از مادرم ميخواست رويش را بكشد....مادرم مگيفت خوش غذا بود،ولي ظرف 2 سالي كه به جبهه رفت تا شهيد شد ديگر مثل قبل به  غذا علاقه نشان نميداد...عاشق ماكاراني بود...مادرم تعريف مي كرد يك بار از جبهه آمده بود و ديده بود كسي خانه نيست،براي ناهار مرغ درست كرده بود...و حسابي سور و سات راه انداخته بود....نميدانم هميشه محبت فوقالعاده اي به او داشته ام...يك پسر بچه ي 17 ساله چگونه مي تواند مثل يك مرد رفتار كند؟ و چگونه مي تواند قلب نسل ها بعد از خود را با شنيدن خاطراتي از خودش لبريز كند؟

هيچ كس بهشت زهرا نبود و در آن تنهايي عميق نه تنها احساس ترس نميكردم كه حال خوبي به من دست داده بود...

اشك هايم بي دليل سرازير ميشد...و وقتي به قبر جوان ها و نوجوان هايي كه كيلومتر ها گرد قبر دايي من چال شده اند و همگي براي يك هدف والا به اين نبرد رفته اند و جان باخته اند را نگاه ميكردم....اشك هايم بيشتر سرازير ميشد

حال خوبي بود....نميدانم ولي از يك طرف احساس غرور ميكردم كه كشورم چنين جوان هايي داشته و از يك طرف احساس ندامت و خسران عظيمي به دلم نشسته بود...كه چگونه مي شود اين همه جوان و مرد قرباني سلطه طلبي و جنگ طلبي و خشونت خواهي عده اي شوند...؟آيا اين جوان ها لازم بود بروند و جان خود را كف دست هاي خود بگذارند و شهيد شوند؟

مخصوصا وقتي تحليل هايي را ميخوانم كه ايران فقط در سال هاي اوليه ي جنگ قرباني جنگ تهاجمي بوده و بعد از 3 سال...و البته نبرد 8 ساله ي افتخار اميز اين جوان ها صرف نظر از انگيزه ي رهبران سياسي براي من چنان ارزشي دارد كه نميتوانم هيچ گونه توهين و تحقيري را اگر به آنها روا شود قبول كنم

براي من اين جوانان ايراني....شجاع ترين و بي همتا ترين قهرمانان وطن هستند...به هر كسي توهين و ملامت شود مي پذيرم ولي به اينها نه....اینجا عكسي از آرامش مزارشان انداخته ام...عطر شب بوها و شمعدانی ها و گلدان هایی که خانواده ها برای فرزندان اورده بودند مرا مست کرده بود...شاید هم عطر ارواح پاک انها بود و اینجا عكسي  كه نفر اول دايي من و بقيه نوجوانان و جواناني هم سن او... در سن و سال كم ولي در شجاعت بي همتا...اينجا چند متر كوچك از گلزار عمومي شهداي تهران است....وقتي راه ميروي اين گورهاي سپيد و جوان كيلومتر ها گسترده شده اند،به طوري كه غم عظيمي دلت را پر ميكند...هوا بوي ارواح جوانشان را مي دهد و نشستن روي اين نيمكت رو به روي مزار دايي ام ،دلم را پر از آرامشي كرد كه حتما اينها در دل هاي جوانشان،شب هاي قبل از آن حوادث عظيم داشته اند...

بلاخره دل كندم و بنا بر اطلاعاتي كه از قبل داشتم،مي دانستم براي پيدا كردن خانم بهمني بايد به خدمات بهشت زهرا كنار غسالخانه بروم....

رفتم

خوب در ايم عيد هم عده اي مرده بودند...و خانواده هايي گاها عزادار منتظر شسته شدن مردگان خود بودند...

از كنار يك امبولانس رد شدم و بدنم لرزيد

جنازه اي آرام دراز كشيده بود و چند نفري،ظاهرا از اقوام متوفي دور از آمبولانش ايستاده بودند و چهر هاي آنها هم اصلا اندوهگين نبود...صداي گريه اي هم ازين جمع  كوچك بلند نميشد...نگاه ديگري به جنازه اي كه تنها گوشه اي افتاده بود تا عده اي بيايند و به غسالخانه ببرندش انداختم...هم يخ زدم و هم از بيم از آينده دوباره به وجودم چنگ انداخت...

از وسط جمعيت اقوام  متوفياني كه منتظر خروج جنازه شان از غسالخانه بودند،گذشتم

به هر حال مرگ نوروز و غير نوروز نمي شناسد

نكته جالب ماجرا اين بود كه در ظاهر هيچ كدام ازين افراد اندوهي ديده نميشد...من هر چهره اي را نگاه ميكردم به نظرم چهره ي يك داغديده نبود...شايد امروز روز مرگ مردگاني بود كه اقوام چندان از آنها دل خوشي نداشته اند...نميدانم

در دفتر خدمات كارم راه نيافتاد....اقاي اطلاعات به من گفت بايد بروم كنار ساختمان گلدسته (درب ورودي)خوب من نا اميد شده بودم...اين همه راه تا آنجا چگونه بروم...؟گفتم از اقايي كه تاكسي كرايه ميداد سوال كنم...خدا پيرمرد را خير بدهد...كه از اطلاعاتي انجا كاردرست تر بود...گفت لازم نيست انجا بروي....يك كاغذ داد كه رويش اين شماره55201031 ياداشت شده بود...گفت به اينجا تماس بگير و وقتي به داخلي326 وصل شدي...نام  متوفي را بگو...به تو شماره قطعه  و رديف قبر و... را ميدهند...خدا نسل چنين انسان هاي شريفي را در زمين زياد كند...

بگذريم...تلفن زدم...پيدا كردم و رفتم....اين هم عكسي از مزار خانم بهمني....اینجا

نميدانم نوشتن اين شعر روي سنگ قبر چه معنا داشت...

گل نازم،گل نازم تو بودي                   همه جا محرم رازم تو بودي

ولي احساس ميكردم مخاطب شعر خودم مي باشم...ميدانم موقع دفن او نه من بوده ام نه دخترش كه آلمان زندگي ميكرد...غيراز برادر ها و فرزندان انها و تني چند از اقوام...چه كسي بوده كه واقعا درد عظيمي از ديگر نديدنش در دلش احساس كند؟فكر كنم هيچ كس...

ايستاده بودم و به شب مرگش فكر ميكردم

به تنهايي قبل از خوابش

به آن چهره ي زيبا و خندان

به آن مهرباني مادرانه كه 6 سال فقط و فقط  براي خودم بود...

به اين كه شب مرگش طبق گفته ي خانم برادرش،فقط به ياد من بوده و با خوشحالي اعلام كرده كه 3 فرزند دارد...پروين و عباس و الهه...قلبم از محبتش كه مرا فرزند گم شده اش خوانده مي لرزد...

چرا من كنارت نبودم؟؟؟چرا آن شب تو بايد اين همه ياد من ميكردي كه بعد از اين همه سال با ياد آوريش مدام اشك از چشمانم سرازير شود...؟؟؟

وقتي برميگشتم،چشمم به هندوانه هاي سرخ افتاد...ظاهرا شيرين...ولي خوب مثل همان گل هاي آن سوي جاده نميتوانستم به راننده بگويم بايستد تا هندوانه بخرم...سفر با وسايل نقليه ي عمومي اين مشكلات را دارد...

*بعضي وقت ها،آرزو ميكنم در كشوري بهتر از اينجا به دنيا مي آمدم ولي همان موقع ياد كشورهايي مثل سودان و پاكستان و عربستان و عمدتا كشورهاي اسلامي ديگه مي افتم و از اين كه اينجا به دنيا آمده ام خدا را شكر ميكنم...همان موقع هم اين صدا در قلبم تكرار مي شود كه وطن تو هميشه اين شكلي باقي نميماند...ميتواني به كمك دوستانت و به كمك هم وطنانت(اگر كه بخواهيم و همت كنيم ومبارزه كنيم)...ايران را جاي آباد و زيبايي بسازيم براي زندگي....به آينده اميدوار باش

 پي نوشتك:سنگ  مزار احترام را كه مي شستم.... تاريخ مرگ مرا به خود جذب كرد...حدود 10 سال پيش از اين...خدايا عمر چه زود مي گذرد...

آيا بعد از چند سال كه من نيز شايد در همين گورستان عمومي تهران دفن شدم...كسي به جستجويم مي آيد؟كسي كه نسبت خوني با من نداشته باشد و لي پيوند روحي عميقي بين ما حكمفرما باشد؟ آيا من نيز همان قدر نيك نام مي شوم كه عده اي پيش از من شدند؟آيا كسي سراغ از من ميگيرد؟آيا كسي نيازي از فقدان من احساس خواهد كرد؟يا همچنان تنها خواهم ماند؟

بعد نوشت:ژولیت عزیزم....دیدم وبلاگت رو  حذف کردی...دلم برات تنگ شده...

اخه چرا بی خبر رفتی....چرا حذف کردی؟