هشدار:اين يك پست شخصي است...دنبال چيز خاصي درونش نگرديد....

كاريش نميشه كرد...فكر كردن به همسر و ازدواج هميشه يكي از مسائليه كه دخترهاي دبيرستاني و راهنمايي در موردش حرف مي زنند و البته از دانشگاه به بعد ،اين مساله كم رنگ تر ميشه...دلیلش رو خدا می دونه و خود دخترا ...فقط

خوب يادم مياد ،وقتي يكي از معلم هامون مدرسه نمي اومد،هر دو نيمكت پشت سر هم ، بچه ها بر مي گشتند و با هم حرف مي زدند...من نيمكت دوم  رديف وسط مي نشستم و كلا رديف وسط 3 تا نيمكت بيشتر نداشت و 6 دانش آموز...نيمكت اول رو خالي مي كرديم و خودمون را تو 2 تا نيمكت باقيمانده جا مي كرديم و شروع مي كرديم به حرف زدن...

حالا موضوع صحبت هامون متنوع و گوناگون بود...در دوره ي پيش دانشگاهي كمتر اين كارو مي كرديم،چون غير از من كه غصه ي درس خوندن نداشتم و  مدام در حال اذيت كردن بچه هاي ديگه بودم،بقيه ي بچه ها سخت درگير درس خوندن بودند و البته انها فكر نميكردند كه من درس نميخونم،خيال مي كردند كه من براشون خالي بندي مي كنم....چون معدل پيش دانشگاهيم از بقيه ي دوستانم بيشتر و بهتر بود...كلا من در دوران دبيرستان فقط سال پيش دانشگاهي شاگرد اول كلاسمون شدم...چون بقيه در حال خوندن دروس سال هاي قبل بودند ولي من اصلا لاي كتاب هاي سال قبلم رو باز هم نميكردم.هميشه عادت داشتم...نه درسي رو براي آينده ميخوندم و نه درسي رو از  گذشته مرور مي كردم ...فقط در حال يك درس زندگي ميكردم...و خوب از حق نگذريم تمام سال هاي دبيرستان،درس هاي مربوطه رو خوب مي خوندم و شايد به همين خاطر بود كه در كنكور توانستم رتبه ي قبولي در تهران رو بگيرم...

وضعيت درس نخوندن من،به قدري فجيع بود كه مادرم كلا از قبولي من در دانشگاه قطع اميد كرده بود....در نتيجه وقتي رتبه ام رو ديد واقعا ذوق زده شده بود...وضعيت من اين بود ولي يكي از دوستام شده بود رتبه اش 17 گريه مي كرد كه چرا اون يكي دوستمون رتبه اش شده 7 و مادر من پاي تلفن دلداريش مي داد كه عزيزم كه اختلاف تو با زهرا فقط شايد 3 تا تست نزده در دروس مختلف باشه...بي خيالي رو از الهه ياد بگير...اصلا خجالت هم نمي كشه داره الان تو روي من نگاه ميكنه و مي خنده...

به هر حال تمام سال هاي قبل از پيش دانشگاهي كه بچه ها درگير درس خوندن مفرط براي كنكور نبودند، مي نشستيم و در مورد موضوعات مختلف حرف مي زديم...

يكي از اين بحث ها خصوصيات همسر آينده بود...و يكي ديگه از اين بحث ها كه اتفاقا به نظرم جذابيت زيادي داشت، برملا كردن احساس واقعي بود...به اين روش كه هر كدام از بچه ها در مورد احساس واقعي خودش در يك برهه از زمان نسبت به ديگري حقيقت رو مي گفت...

مثلا طناز به من مي گفت:وقتي اولين بار تو را ديدم،پيش خودم فكر ميكردم اين دختره از آن فيس و افاده اي هاست...قيافت منو ياد بت اعظم مي انداخت...از بس كه خودتو گرفته بودي...

حالا قيافه ي من ديدني بود،چون من هيچ وقت تو زندگيم تصميم نداشتم خودمو براي كسي بگيرم و اتفاقا من هم همين حس را نسبت به طناز در آن روزگار داشتم...حتي همين الان هم به خوبي برام قابل تصوره...وقتي اولين بار طنازو ديدم،اصلا ازش خوشم نيومد، به نظرم خيلي مغرور و افاده اي بود و احساس مي كردم خيلي پر باد و غير قابل تحمله...وقتي خوب دقت مي كنم،مي بينم اين احساس هاي قلبي به ديگران،كاملا دو سويه بود. يعني دقيقا همون احساسي كه من به كسي داشتم،او هم مشابه آن احساس را به من داشت...

مثلا همه ي ما محبوبه را دوست داشتيم...و هيچ احساس منفي در آغاز آشنايي نسبت به او در دلمان نداشتيم...

خوب اين به خاطر انرژي هاي آدم هاست...اين بحث ها خيلي برامون جذاب و لذت بخش بود...من و محبوبه و طناز و الهام و گلناز و نسيم....در هر سال تحصيلي با توجه به تركيب دانش آموزان كلاس،دو تا از اين جمع كم مي شد و دو تا اضافه مي شد...خلاصه لحظه هاي خوبي بود...

در مورد خصوصيات همسر آينده،نكته ي قابل توجه اين بود كه اكثر بچه ها،ايمان را در درجه ي اول قرار مي دادند...

مثلا من مي گفتم،دلم ميخواد همسر آينده ام،با شخصيت،تحصيل كرده،كتاب خوان،هنر دوست و بعضا هنر مند،مستقل،با اعتماد به نفس،مغرور،  و خلاصه تو مايه هاي رت باتلر باشه...بچه ها مي خنديدند.بعد الهام ميگفت:خوب من دوست دارم شوهرم در درجه ي اول ايمان داشته باشه،بعد تحصيلات و...و...يا محبوبه هم به يك چيزي در اين مايه ها اشاره مي كرد و عنصر ايمان رو در درجه ي اول قرار مي دادند...

اينجا بود كه من احساس خجالت مي كردم،چون فقط من بودم كه به عنصر ايمان بي توجهي كرده بودم

ولي سعي ميكردم به روي خودم نيارم....

حالا اين ايمان چي بود؟اصلا ايمان به چي؟ در آن زمان تصور من اين بود كه منظور از ايمان،يك چيزي در مايه هاي مذهب باشه...چون خدا را كه همه تقريبا معتقد بودند و كسي نبود كه در بوق هوار بزند به خدا اعتقادي ندارد...

خلاصه آن روزها گذشت....و در ميان آن جمع تنها كسي كه ظاهرا با يك،با ايمان ازدواج كرد... من بودم...مني كه اصلا ايمان و اعتقادات جزء معيارهاي ازدواجم نبود،شدم ، اسير ايماني كه نمي دانستم دقيقا چي هست؟ اصلا سيستم فكري اين نوع ايمان چيست و چگونه عمل مي كند...

خوب در كنار تمام خصوصيات درجه اولي كه دوست داشتم همسرم داشته باشه و نداره،حالا ايماني داره(در معناي رايج آن بين عموم مردم) كه هر عملي را به گمان خودش از جهت رسيدن به رضايت خدا و پيغمبر انجام ميده و چيزي به اسم فردیت و تنوع آدم ها و عقايد و فرهنگ،و رضايت انساني ،اصلا براش معني نداره

ولي خوب اين ازدواج،با تمام بدي ها و اتلاف وقتي كه براي من داشته،چند تا نكته ي مثبت برام داشته:

1-  هيچ وقت از داشتن عقيده اي خاص احساس خجالت نكن...حتما حكمتي، در كنه احساس و رضايت و ميل قلبي تو وجود داره...

2-  معني هدف و پله بندي كردن اهداف و رسيدن تدريجي به آن را فهميدم...چيزي  كه معلمين برنامه ريزي و اساتيد دانشگاه هم نتوانستند به من ياد بدهند

3-  معني ايمان را خوب فهميده ام. ايمان به نظر من در درجه اول،يعني پي به قدرت خودت و روحت بردن.... اين كه بدوني،چي هستي...چي ميخواهي باشي...به كجا مي خواي برسي؟ و با چه پشتوانه و قدرتي....ايماني كه من معنيشو سال ها قبل نمي دونستم و امروز مي دانم،همينه...از ابرازش خجالت نميكشم...چون به نظرم رسيدن به رضايت از خود،بزرگترين دستاورد زندگي در دنياست...اين كه ما هر كاري را براي رضايت خدا انجام دهيم،آخرش به پوچي مي رسيم...اگر خدا انسان را خليفه در روي زمين خلق كرده،پس انسان بايد،اول از همه به رضايت  از خودش برسه...اينطوري ميشه كه بعدها،زمين و اسمان و خدا و همه مرده ها و زنده هاي دنيا رو در قبال خودش و سرنوشتش،گناهكار نمي دونه و فقط خودش را مسئول مي دونه...اين كه هر كاري را براي رضايت خدا انجام دهي،نتيجه اي ندارد جز برداشتن مسئوليت از شانه و گردن خود...در نتيجه براي كوچكترين اتفاقي كه در زندگيت رخ مي دهد،فقط خدا را مسئول مي داني و مدام او را شماتت مي كني كه خدايا چرا من؟؟؟؟

4-  انسان و نيروي درونش،قدرتمندترين است...آن قدر قدرتمند كه حتي تصورش را هم نمي توني بكني...

5-  استاد داناي من، كه نمي دانم درسلامتي يا در سختي...بخشي از داشته هايم و علم به شناخت آنها را مرهون تو ام...در دلم نيروي عظيمي است كه زنده بودن  و بازگشتت را فرياد مي زند...

نون اضافه:عشقست پرسپولیس...

بعد نوشت۱:این خاطره از خواهرم را اگر دوست داشتید بخوانید...

بعدنوشت۲:تن ناز عزیز...وبلاگ شما در ایران فیلتر شده...