دست كشيدم روي گيسويم و با برافروختگي گفتم:

حماقت كردم.نبايد اجازه مي دادم يكـــي به خودش جرات بده و بهم چنين حرفي بزنه...حسـود...هه.

با حالت خاصي به من خيره شد و گفت:من يكــــــي هستم؟؟؟؟

سرم را تكان دادم و گفتم:نه، پس خيال مي كني چند تا هستي؟ دو تا؟ تو يكي هستي...

خنديد و گفت:اشتباه تو همين جاست كه خيال مي كني من يكي هستم...

من حتي دو تا و چند تا هم نيستم...من همه ام...

به چشمان بي حالش خيره شدم.

از همان روز بود كه سخت ديوانه شدم...

چگونه يكــــي مي توانست هيـچ باشد و باز همـه باشد...

 

بعدنوشت بی ارتباط:اگر دوست داشتید...اینجا را نگاه کنید...

بعد نوشت مرتبط:این شاید  یک عاشقانه است...مرسی نسیم من