همه کس و هیچ کس
دست كشيدم روي گيسويم و با برافروختگي گفتم:
حماقت كردم.نبايد اجازه مي دادم يكـــي به خودش جرات بده و بهم چنين حرفي بزنه...حسـود...هه.
با حالت خاصي به من خيره شد و گفت:من يكــــــي هستم؟؟؟؟
سرم را تكان دادم و گفتم:نه، پس خيال مي كني چند تا هستي؟ دو تا؟ تو يكي هستي...
خنديد و گفت:اشتباه تو همين جاست كه خيال مي كني من يكي هستم...
من حتي دو تا و چند تا هم نيستم...من همه ام...
به چشمان بي حالش خيره شدم.
از همان روز بود كه سخت ديوانه شدم...
چگونه يكــــي مي توانست هيـچ باشد و باز همـه باشد...
بعدنوشت بی ارتباط:اگر دوست داشتید...اینجا را نگاه کنید...
بعد نوشت مرتبط:این شاید یک عاشقانه است...مرسی نسیم من
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 20:31 توسط لیدی