تا توانی دلی به دست آور...
بعضی وقت ها نیاز عجیبی پیدا میکنم تا مادرم را ببویم،نگاه مهربان و دلسوزانه اش را ببلعم...نا خود آگاه او را بغل بگیرم...او را ببوسم...به او مهربانی کنم...اجازه دهم مرا لوس کند...مهربانی هاش را روی هوا بقاپم...حرف گوش کن و خانم شوم و...
بعضی وقت ها دوست دارم،پدرم را بی تکلف،ستایش کنم...از او و اخلاقش تعریف کنم...برایش جوک و اس ام اس های عاطفی بفرستم، سر دیدن سریال یوذارسیف تکه پرانی کنم و پدرم، هم بخندند و هم به خاطر جوک های زنده ای که همان لحظه در حال دیدن سریال در مورد پیامبر خدا می سازم به من گستاخ بگوید و بطری خالی آب را به سمتم پرتاب کند...بعضی وقت ها دوست دارم...بی رو در وایسی دست هایش را ببوسم و به خاطر تمام زحماتی که این سال ها برایم کشیده،قدر دانی اش کنم و...
بعضی وقت ها،میل دارم مدام با برادرم فوتبال بازی کنم...از گل زدن به او سیر نمی شوم...بغلش میکنم...یا میگویم...بیا یک بوس بده من ببینم...در مورد استقلال مدام اذیتش کنم و بعد از او دلجویی کنم...تکالیفش را انجام دهم...از او درس بپرسم،او را به حرف بکشم...ساعت هایی بیشتر با او باشم و...
بعضی وقت ها دوست دارم،تمام درد دل های خواهرم را قورت بدهم...دستم را بندازم دور کمرش(قدش 10 سانت از من بلندتره) و ادای فیلم های عشقولانه در بیاورم و او مدام حرص بخورد(خوشش نمیاد)برایش چیزهایی که دوست دارد بخرم...درد دل هایم را به او بگویم...مدام به او بگویم:حتما یک روز بورسیه میگیری...خانم دانشمند...و او ذوق کند(چون هم باهوشه و هم درس خوان و با انگیزه)، روی یک تخت دراز بکشیم و او از اتفاقات روزمره ی مدرسه و حتی متلک های پسرهای خیابان برایم بگوید و بخندیم و به قول پسر خاله شاد باشیم...مگه چیه و...
آره...بیشتر وقت ها در این اواخر،چنین احساساتی دارم...می خواهم دم را غنیمت بدانم...از لحظه،لحظه های نابی که با آن ها هستم استفاده کنم...
به دلم افتاده زیاد فرصت ندارم...
می دانم،دیر یا زود چنان دیواری مرا از آنها و نوازششان جدا کند...که حتی امیدی به نگاهشان نداشته باشم...
چه می شود کرد...رسیدن به هدف،قربانی می خواهد...
پشیمان نیستم،حتی وقتی از پله های قربانگاهم بالا می روم...و شاید هم از پله های محبسم پایین می روم
من پاشنه ی کفش انتخاب و هدفم را ور کشیده ام
پی نوشت:آره...امروز حسابی مهربونی کردم و مهربونی دیدم...فرصت کمه...