ملک سلیمان و بهشت شداد... و آوارگی چند هزار ساله،که دردهای هیچ کداممان را تیمار نشد...چه فایده؟

دستم را بگیر،تا با هم،از پشت دیوارهای زندان وکیل،به داخل سلول های شب نقب بزنیم .بال های روشن حلاج را مسح کنیم  و به باغ ارم پرواز کنیم...

بیا،بساط تعلق را همین جا، زیر بهار نارنج های شیراز ،پهن کنیم و بستنی قیفی هایی که مکرشان را فریب داده ایم،لیس بزنیم و به حماقت گزمه های کاهی بخندیم...

از حرارت دست های ماست که سنگ های کوهستان هم ذوب می شوند و گزمه های کاهی،راهی به جز تطهیر آتش ندارند...

بیا، چک های بی تاریخ را پشت دیوارهای زندان جا بگذاریم و تمام سکه های خوشبختیمان را همین جا،نقد کنیم...

خون شیشه می نوشیم ودر وصل مدام به اوج می رویم...

بی تعلقی عین رستگاری است...

شک نکن...

 

پی نوشت:این هم یکی دیگه از اثرات دی برگ روی روان من بود...امشب