تقدیم به شبنم طلوعی عزیز

 

رگ های معطر و گیسوان رها...

طعم ملاحت چشمهایی قهوه ای

در بستری حجیم از طلایی لبخند

و وسعت آوایی

که نقطه های خالی روح را

فرش میکند

در آفریدگاری نقش هایی خاکستری

سیاه ، سپید.

 

طرح واره ی حرکتت

روی ابرهای نامریی صحنه

و تابش کلمه

از لب های داغت

محیای جاودانگیست...

و پیش درآمد نمایشی با شکوه

در پس زمینه ی انبوه نقش ها...

 

تحسین آسمان

در رثای ساقه هایی که می ایستند،

در تبعید اجباری زمستان...

و هم چنان جوانه می زنند

شاید که بهار بیاید...

 

حتما.

 

پی نوشت:این هم یک فایل تصویری از شبنم عزیز که سریع لود می شود...

هنرمند همه جا زنده است،حتی اگر دیوارهای تعصب، سعی در خفقان روح هنر داشته باشدو به خیال کور خود با با تیغه ی تعدیل بال هایش را بریده باشند....روح هنر و روشنگری هر جا که باشد دوباره از خاکستر خویش سر به آسمان می آرد...