انگار قدم های نمناک حضورت،همین نزدیکی هاست و ذهن خواب آلوده ام،از پشت پلک های بسته،لحظه های آمدنت رانقاشی می کند...ببین چه نقش برجسته ی با شکوهی سر در اندیشه ام نصب کرده ام:

چهار دیواری اختیاری روحم را،برای حقیقت عریانت،وقف کردم...

 

پی نوشتک:امشب کلی حرف دارم برای نوشتن...از کلاس امروز و پست دیشبم...فردا همه ی آنها را آپ میکنم...

پی نوشت :این کودک عاصی و چموش،وقتی که به دنیا آمد،لب باز کرد و ثابت کرد:

شاعرها و نویسنده ها با همان گریه ی نخستین با این دنیا حرف می زنند...               

                              کودک کامل آخرین روز بهار