روز یک شنبه در کلاس تفسیر سوره ی یوسف به حقایق ناگوار و شاید گوارایی رسیدم...

آموختن نکته های جدید،به هیچ وجه بد نیست و من کاملا از همه ی کلاس یاد داشت برمی دارم.ولی امروز روز دیگری بود...روزی که من بی مقاومت سر کلاس حاضر شدم ،تبدیل به روز شگفت انگیزی برایم شد...

خانم دکتر در تفسیر آیه ی 3 سوره که ماجرای تعریف کردن خواب یوسف برای پدرش بود،با توجه به نظر امام خمینی(پیرو اوست) عنوان کرد که در تفسیر است کلیه ی رنج ها و مصائبی یوسف کشید،فقط به خاطر منیتی بود که در او بود...

آنجا که به پدرش گفت:پدر جان، من خواب دیدم که 11 ستاره و خورشید و ماه به من سجده می کنند...

خانمی که دفتر مشاوره ی روانشناسی دارد گفت: خوب وقتی خودش خواب دیده و چنین خوابی دیده چگونه خواب را تعریف کند؟ بگوید چه کسی خواب دیده؟

خ د(خانم دکتر):این حرف امام است....امام کم کسی نبوده اند...امام فرموده اند که آدمی همیشه باید از منیت و نسبت دادن امور به خود فرار کند و در هیچ چیز خود را نبیند و در همه چیز خدا را ببیند...هیچ وقت من نگوید...

خ ر(خانم روانشناس):خانم یعنی چی؟ از نظر روانشناسی من یک حقیقت است...چنان چه من را زیر سوال ببرید کل شخصیت یک آدم را زیر سوال می برید و طومار زندگی روانی فرد را به هم می ریزید...

خ د:بحث های روانشناسی و روانکاوی علومی هستند که اصلا با مباحث اسلامی و الهی سازگاری ندارند...چون بنیانگزاران مکاتب روانشناسی و روانکاوی، با خدا کاری ندارند و فقط برای انسانیت ارزش قائلند و در کل آدم های مرتد از دین بوده اند و اصولا تمام برنامه ها و مباحثی که ارائه می دهند فقط با انسان سر و کار دارد...مواظب باشید علم آموزی در این علوم باعث از بین رفتن آخرتتان نشود...(من یاد فروید که از دین یهود برگشته بود و کارل راجرز که با مسیحیت میانه ی خوبی نداشت افتادم)

خ ر:خانم،ولی من کاملا به خدا اعتقاد دارم...وگرنه الان در این کلاس نبودم...و هیچ تضادی بین این علوم روانشناسی و اسلام و خودم نمی بینم...من که صبح از خواب بلند میشوم،از خدا می خواهم که در زبان من شفا برای مراجعین قرار دهد...و در پایان روز ناخود آگاه احساس رضایتی از خودم به خاطر مفید و ثمر بخش بودن فعالیت هایم شکل می گیرد...

خ د:همین احساس رضایت از خود ،فریب دهنده است...چون شما کاری نکرده اید و این خدا بوده که چنین کاری کرده...به هر حال امام فرموده اند:هیچ یک از عرفا منیتی نداشتند.فقط خدا را می دیدند و برای رضایت او همه ی امور را انجام می دادند و کلا من واژه ایست از آن شیطان...

اینجای بحث حسابی اعصابم از زیر سوال رفتن رشته ی مورد مطالعه ام(روانشناسی)به هم ریخته بود...داخل بحث شدم.

من:خانم،مگر خود امام خمینی در آن سخنرانی مشهور در بهشت زهرا که بارها از تلویزیون پخش شده نمی گفتند که" من در دهن این دولت میزنم...من دولت تعیین میکنم من به پشتوانه این..." ناگهان همه ی چهره ها در هم فرو رفت و همه شروع کردند به توجیه:

هم همه ها:آن من ها به خاطر نشان دادن اقتدار بوده...در حوزه ی سیاسی گفتن من فرق دارد...آن من ها نشانه ی عظمت و...و... بوده است...و من تا می خواستم حرف بزنم(عظمت مگر فقط از آن خدا نیست...نباید آدم عظمت خود را به رخ خلق خدا بکشد...یا بگویم امام نمی توانستند بگویند ما (خودش و ملت با هم) دولت تعیین میکنیم و... مادرم سرخ و سفید می شد...و دیگران سیاه و کبود می شدند...

خ د جواب مناسبی به من نداد و پاسخش بین هیاهوی جمعیت گم شد و فقط این قسمت هاش به گوشم رسید:امام شخصیت عظیمی داشته(یعنی بزرگتر از یوسف؟؟؟)کتاب های سیاسی ایشان و وصیت نامه ی ایشان را بخوانید تا پی ببرید....

من: "من" گفتن  من است چه فرقی میکند که چه کسی من بگوید...باز دوباره هم همه بالا رفت... و کسی جوابی به من نداد

بگذریم...خود من با این شخصیت و واژه ی من هیچ مشکلی ندارم...اگر من را از انسان بگیرند دیگر شخصیتی از او نمی ماند... تلاش همه ی مکاتب روانشناسی این است که من بعضی افراد را که گم شده پیدا کنند و به فرد برگردانند تا مشکلات روانی و شخصیتی که فرد به آن دچار شده از بین برود...

ولی روز یک شنبه فهمیدم:

1-خ د از قصد اصلا به من نگاه نمیکند و حتی وقتی یک سوال عمومی می پرسد و من جواب درست میدهم من را نشنیده  و ندیده می گیرد(در صورتی که من جلوی جلو و نزدیک او نشسته ام)

2-خ د اهل پیچاندن است...به هیچ کدام از سوال های من تا الان جواب قانع کننده ای نداده...مگر خمینی از یوسف بالاتر بود؟ چرا خمینی آن همه من من کرد هیچ مشکلی نداشت و نشان از شخصیت عظیم سیاسی و اجتماعی و...اوست ولی وقتی یوسف در سن 9 سالگی 2 تا من گفت،تمام طومار زندگی اش در هم پیچیده شد؟ حتی اگر بگوییم یوسف پیامبر بوده و به خاطر مسائلی که برای مردم عادی گناه محسوب نمی شود مورد تنبیه قرار گرفته...باز هم این توجیه نمیکند وقتی خمینی خودش آن مراتب بالا که من نگوید، نرسیده...چه دلیلی دارد که گفتن من را از شیطان ببیند؟(کما این که به نظرم این تفاسیر و تاویل ها  و برداشت هایی که صاحبان تفاسیر از ایات قران میکنند به نظر من چیزی نیست جز بازی با الفاظ و و کشیدن تعابیری که اصلا در اصل ایه وجود ندارد)

3-خ د (یا بهتر است بگوییم علامه های اسلامی)علوم روانشناسی و روانکاوی را رسما باعث گمراهی و فساد بشر اعلام کردند... علومی که اثرات تربیتی و درمانی آن در تمام این 100 سال اخیر بی نظیر بوده و باعث نجات قسمت عظیمی از بشریت در مداوای بیماری ها و روان رنجوری ها   و کلا اختلالات روانی و اجتماعی بی شماری شده است...*

 

جالب این که خانمی دیگر که علوم قرانی و ادبیات عرب خوانده بود گفت: روانشناسی یک علم وارداتی است و در ایران سابقه ی زیادی ندارد و اصولا کاربردی برای جامعه ی ما ندارد...هر چیزی که ما میخواهیم را اسلام و قران برای ما گفته اند...این علم مدت زیادی طول می کشد تا در فرهنگ ما بومی شود...خانم روانشناس به او توضیح می داد که اینطور نیست...هیچ منافاتی با هم ندارند...ولی من در دلم می دانستم که دقیقا روانشناسی اصیل با اسلام و علوم دینی در تضاد است...انسانیت و من های فرد جز جدا نشدنی روانشناسی اند...

آخر کلاس به خ د گفتم:مگر نمیگویند با خود شناسی آدم به خدا می رسد؟

خ د:ممکن است سال ها طول بکشد

من:آیا ارزش ندارد  که آدمی با شناخت به خدا برسد نه با تقلید کورکورانه و تسلیم محض؟

خ د:ممکن است عمرت به پایان برسد و به خدا نرسی...

من:خوب مگر گفته نمی شود آدم ها در آن دنیا هم مراحل کمال را طی میکنند؟ خوب کسی که در مسیر کمال حرکت میکند در آن دنیا هم رو به جلو حرکت میکند و ضرری نکرده ....مگر راه کمال ادامه دار نیست؟؟؟؟ هیاهوهای کلاس بالا میگرفت و خانم دکتر وسط این هیاهو پاسخ من را پیچاند و  نداد.(شاید هم داد،منتها من نشنیدم...ولی هر چه بود مسلما حرف مرا تایید نمیکرد...تقلید عضو جدا نشدنی دین اسلام است...)

آن هم دکتری که به غیر از دانشگاه های ریز و درشت بسیار در مقاطع بالای کارشناسی ارشد  دانشگاه امام صادق، به برادران و خواهرانی درس می دهد که علم اسلامی شان با آخوندها برابری می کند...کسانی که در پایه های حکومت ما یا مناسب بالایی دارند یا در آینده خواهند داشت...

من می دانم که همه ی این مفسران فقط با آلفاظ بازی میکنند و وقتی مساله ای سخت از آنها می پرسیم مبهم جواب می دهند یا به حکمت خدا نسبت می دهند...اگر این حکمت نبود چه میشد؟

*نمی توان این ایراد برخی عزیزان(که احتمالا بعدا برایم نظر می گذارند) را قبول کرد که این خانم دکتر علمش کم است یا نماینده ی همه ی اسلامیون نیست...چون همان طوری که گفتم در یکی از اخوندی ترین و راست ترین دانشگاه های کل ایران (امام صادق) درس میدهد و کتاب های زیادی از او منتشر شده...شاید هم همه ی اینها یک بازی و امتحان برای آزمودن  من و پرده برداری علنی از عقاید من  است...شاید هم....

پی نوشت:دوستان کل این کلاس ۱ ساعت است...بنابراین کل جلسه به تفسیر همان ایه ی ۳ و ۴ گذشت...که البته ایه ی ۴ اصلا یادم نیست و این مباحث فرعی یادمهاصلا شاید ایه ی ۴ را هم  تفسیر نکردند....حالا بعدا یاد داشت هامو نگاه میکنم