چشمه ی حقیقت
تباه زلالی اشکم
تبرک چشمان روشنم
نذر بغض صدایم
و تسلیم غربت نگاهم کن
پرتره ی آهنین بودنت را...
نمیخواهم
شکست
که مادرش ترس
و پدرش
فرو ریختن توست...*
*نگاشته ی دیشب
بداهه گویی:هیچی...فقط باید شجاع بود و تسلیم نشد...رویین تن بودن افسانه نیست...فقط نباید از آب ترسید و وقتی خواستند بدنت را در چشمه ی آگاهی فرو کنند،چشمانت را نبند.....بگذار حقیقت چشمانت را بشوید...اینم از امشب...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 1:55 توسط لیدی