تباه زلالی اشکم

تبرک چشمان روشنم

نذر بغض صدایم

و تسلیم غربت نگاهم کن

پرتره ی آهنین بودنت را...

 

نمیخواهم

شکست

که مادرش ترس

و پدرش

 فرو ریختن توست...*

*نگاشته ی دیشب 

بداهه گویی:هیچی...فقط باید شجاع بود و تسلیم نشد...رویین تن بودن افسانه نیست...فقط نباید از آب ترسید و وقتی خواستند بدنت را در چشمه ی آگاهی فرو کنند،چشمانت را نبند.....بگذار حقیقت چشمانت را بشوید...اینم از امشب...